دنبالم نگرد ؛ من خودم گم شده ام !
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست...
من و دخترا هم کمی طناب زدیم،بعد دخترا دست منو گرفتن که خانوووووووووووم ،بیا با هم خاله بازی کنیم،ما می خوایم بریم مسافرت، تو هم با ما بیا.خوش می گذره هااااااااااا. منم رفتم،ولی مسافرت نرفتیم.من مهمون اونا بودم.واسم چایی آوردن.میوه و بعدش ناهار،البته مثلا ً هااااااااااااااا بعد نشستیم کمی حرف زدیم.تازه بچشونو ( عروسک) هم دادن به من که بخوابونمش!!!!!!!!!!!! تلوزیون هم داشتن، با هم نگاه کردیم.می گفتن سریال شیداییه. خلاصه،به قول بچه ها اینم یه خاطره میشه. خاطره رو امروز یاد گرفتن دقیقا ً یعنی چی.بعضیاشونم تو کلاس خاطره نوشتن. امیر محمد خاطره رفتن به قم رو نوشته بود که گویا اونجا با بچه های چینی !!!!!!!! دعوا کرده بود. میگم امیر محمد، یعنی از چین اومده بودن؟ چشماشو میکشه و میگه: خانوم،چشماشون اینجوری بود! مهدی خاطره چهارشنبه سوری رو نوشته بود که با پسر خالش می خواستن فشفشه روشن کنن، ولی روشن نمیشد تا اینکه یهویی تو دست پسر خالش روشن شد. دنیای صاف و ساده ای دارند. مادرش می گفت از درس و مدرسه زده شده،بخاطر رفتار اشتباه معاون مدرسه.از اول مهر قرار بود باهاش درسای ریاضی رو کار کنم.اما انقدر لفتش دادیم که شد 23 آذر و نزدیکای امتحانات. رفتم خونشون،تا شب که علی بیاد خونه ،با داداشش یه کم درس خوندیم. احساس می کردم دل به درس نمیده، ولی وقتی شروع کردیم،خوب پیش می رفت.جبر رو تو دو روز تموم کردیم.تا فهمید لواشک دوست دارم ،رفت واسم لواشک خرید. روزای آخر آذر ،دندونش درد می کرد،29 آذر بود که رفت دکتر،بعدش هم می خواست بره مغازه باباشو بعدش بیاد خونه که با هم حسابان رو شروع کنیم.موقع رفتن،یادش رفت خدافظی کنه،مامانش گفت: خداحاااااااااااافظ برگشت گفت،برمی گردم دیگه،خداحافظ.من تو اتاق بودم،صدام کرد و گفت : فعلا ً خداحافظ نمیدونستیم این فعلا ً میشه همیشه. رفت و دیگه نیومد. کاش اون شب،پشت فرمون نمی نشست.کاااااااااااااااش. روحش شاد. آوای باد انگار،آوای خشکسالی است بگذار تا بگویم، تقدیر لا ابالی است باید که عشق ورزید، باید که مهربان بد زیرا که زنده ماندن، هر لحظه احتمالی است وقتی گفتم :بچه ها من نیروم زیاده یا ثنا؟ گففن شما ولی وحید گفت :خانم من نیروم بیشتر از نیروی توا ِ گفتم اگه راست می گی بیا امتحان کنیم،گفت: چه جوری؟ گفتم:مچ میندازیم!!! قبول نکرد، به جاش محمد گفت: من مچ میندازم که البته معلوم شد من نیروم بیشتره. اما کم کم دیدم زیاد حاشیه میرن،هرچی تذکر دادم،فایده نداشت، یه دفعه گفتم دیگه با من حرف نزنینا،باهاتون قهرم!!! نشستم رو صندلیم،رومو برگردوندم به سمت تخته و مشغول مطالعه شدم.هر چی می گفتن :خانوم،خانووم جواب ندادم. میشنیدم که امیر مینایی می گفت: بچه ها کی شکلات داره؟ مثل اینکه هیچکس شکلات نداشت، امروز بچه ها تو زنگ ریاضی یاد گرفتن بینهایت یعنی خیلی خیییییییییلی زیاد،ثنا می گفت:خانوم،من تو رو بیییییییییی نهایت دوست دارم. همینجور که ثنا و هستی اصرار می کردن که آشتی کنم و یه وقت نذارم برم که معلم گنده بیاد کلاسشون دیدم چنتا دیگه از بچه ها اومدن دور میزم جمع شدن و میگن که اونا رو ببخشم و آشتی کنم. بعد مقداری پول(50 تومنی مچاله،100 تومنی ،200 و 500 تومنی)گذاشتن رومیزم .هر کی هر چی پول داشت،گذاشته بوده تا بدن به من تا آشتی کنم.(من نگرفتماااا) هنوز کامل آشتی نکردم،شاید حواسشونو جمع درس خوندن کنن ایشالااااااااااااا. شعور باغچه در بی برگی می سوخت شیشه از هجوم وحشی ابر می گریست و باد روی دستهای خالی درخت آواز میخواند... هزار و سیصد و شصت و دو ستاره خاموش از سقف آسمان آویزان بود خدایا تو را سپاس به اندازه آسمانت که تا چشم کار میکند هست. تو را سپاس به خاطر بودنم دوستی هایم دوست داشتنهایم دوستانم عاشقانه هایم دلخوشی های کوچکم حتی به خاطر تنهایی هایم غصه هایم دلواپسی های مدامم شکرت که با وجود همه اینها هنوز هستی و تنها امید و تکیه گاه خستگی هامی. امروز 8 آذر مصادف بود با مانور سراسری زلزله که در مدرسه ما هم اجرا شد. معلم کلاس اول میگفت: یکی از شاگردام بعد اتمام مانور میگه: خانووووووم اون قسمت دیوار رو نگا کن،ترک خورد!!!!!! باور نکنم دیشب برف باریده ، اما نه تا اون حد که آدم زمستونو حس کنه!!!!!!!!!!!! یادمه اون وقتا که بچه بودم،تا همین 7-8 سال پیش چنان برفی می اومد که تا چند روز کسی نمی تونست از خونه بره بیرون مدرسه ها هم تعطیییییل ،البته من تعطیلیاشو دوست نداشتم،حوصله ام سر می رفت و دلم برای دوستام و معلمام تنگ می شد. وقتی هم می رفتیم بیرون، تا زانو زیر برف بود.چه کیفی داشت. دلم برای اون روز ها خیلی تنگ شده. اینروز ها انگار برف هم مصنوعیه! زمستون الکیه. با این اوصاف، دیگه بهار هم شور و شوق قدیما رو نداره.قبلنا بهار ،مثل دست معجزه گری ،زمین رو زنده می کرد... در هر صورت با این زندگی سراسر مجازی ،فعلا ً میسازیم و مثلا ً زندگی می کنیم... این پست به دلیل برداشتهای اشتباه دوستان حذفیده شد! امروز زنگ ورزش،یه دفعه دیدم چنتا از پسرا افتادن به جون هم و دارن کتک کاری می کنن،به زحمت جداشون کردم و سالار رو که به نظر مقصر اصلی دعوا بود،صداش کردم تا هم یه گوشمالی بدم،هم نصیحتش کنم که دیدم بد جور شاکیه. اولش خیلی تند و عصبانی بود،بعد زد زیر گریه که سامان منو مسخره می کنه. به من میگه "خانوم زاده"!!!!!!!!!!!!! (فامیلیش آقازاده هست) خلاصه سامان روصداش کردم و گفتم چرااینجوری میگی؟ اونم گفت امیر محمد (اگه امیر محمد اینجا بود،حتما ً تذکر میداد اسمش تشدید داره) میگه : "اگه به سالار بگی خانم زاده،بدجور قاطی میکنه" . ایندفعه امیر محمد روصداش کردم،چه حق به جانب هم انکار می کرد،همچنین داد کشیدم که ساکت شد،بعد گفتم از سالار عذر خواهی کنه.برگشت به طرف سالار و گفت: ببخشید. سالارهم با پوزخندی گفت: " بخشیدم". . به این ترتیب ، این ماجرا هم بدون تلفات جانی ختم به خیر شد تا ببینیم فردا چی پیش میاد. امروز امیر محمد درسشو خوب نخونده بود،میگم نخوندی؟ با صداقت کامل و البته کمی خجالت میگه:نه میگم: آخه چراااااااااااااا؟ میگه :ترشی درست می کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!! میگم: تو مگه ترشی بلدی درست کنی؟ میگه:به مامانم کمک میکردم،من کرفسارو خرد میکردم. خب چی بگم بهش؟؟؟؟؟؟؟؟ **************** به بچه ها میگم:تعطیلات آخر هفته خوش گذشت؟ همه یه جواب دادن: بَََََََََََله میگم :چرا؟ همه یه دلیل داشتن: خانوم،چون درسامو خوندم و بازی کردم. به همین سادگی میشه خوش گذروند. حالم را پرسیدند ،گفتم رو به راهم نمی دانند رو به راهی هستم که تو رفتی.... همین! نمی دونم از کجا شروع کنم.مدتیه که یه زندگی جدیدی رو شروع کردم. خونه جدید، همکارای جدید،شاگردای جدید. شاگردای امسالم ابتدایی اند و این اولین تجربه تدریسم واسه ابتدایی هاست.اعتراف می کنم که کار بسیار سختیه. حالا هر روز صبح میرم به مدرسه ای که تو یه روستاست و البته کلاسا مختلط هم هست. من معلم کلاس دوم هستم. صبح ها که وارد کلاس میشم بچه ها با تمام وجود داد می زنن:سلاااااااااااااااام صبح بخیر،به کلاس دوم خوش آمدید. من هم سلام و احوالپرسی می کنم و بعد درس می پرسم و درس میدم. اماااااااااااااااا نه موقع پرسیدن ،نه موقع تدریس کسی حواسش نیست،انگار واسه در و دیوار حرف می زنم. سقفو نگا میکنن،با کیفشون ور میرن،دخترا که همش با هم حرف میزنن و پسرای شیطونم تو سرو کله هم میزن. کلاسم 21 نفریه،یاور و سامان رو از اول سال ندیدم،چون رفتن مشهد. دخترا معمولا ً جاشونو با هم عوض می کنن،ولی پسرا جاشون ثابته. ریحانه دختر ناز و خوشگل که از شیطونی هم کم نداره.کسی بهش چپ نگا کنه حسابشو میرسه با اون دستای ظریفش. زهرا که هیکلش از بقیه دخترا درشت تره و همیشه با بغل دستی هاش بگو مگو داره والبته اصلا هم درس نمی خونه. پریسا که قیافه مظلومی داره وپدر هم نداره و مامانش هم بی سواده با اینحال تمام سعیشو میکنه که درسشو بخونه.آیتک که هر وقت صداش می کنم واسه درس یادش میافته که بره دستشویی یا آب بخوره! ثنا دختر سرو زبون دار کلاسه و با اینکه به نظر میرسه درسخون باشه ولی زیاد نیست،عوضش حسابی شیطونه. هستی هم مشهد رفته بود و چند روزه برگشته ،واسه منم جانماز آورده.تو این مدتی که غایب بود خوب درسشو خونده و همون لحظه اول خودشو تو دل خانم معلم جدیدشون جا کرد. شیدا و فاطمه هم خیلی وقتا درحال گفتمان هستند. امیر محمد با اون هیکل ظریفش مثل بلبل فارسی رو میخونه و ریاضی رو خوب جواب میده و من چقد دوسش دارم. سامان که خیلی درسخونه ولی همیشه با وحید پسر شیطون و قلدر کلاس در حال کل کل یا گفتگوی دوستانه ست.یه بار زنگ نقاشی بهش میگم چی کشیدی؟میگه عکس کربلا،میگم تا حالا کربلا رفتی؟میگه نه.میگم پس چه جوری اینوکشیدی؟با غرور میگه: خب من بلدم،میتونم بکشم. ابوالفضل ِ همیشه ساکت وتپل که چند روزهم مریض بود و مدرسه نیومد،شاید در آینده ملوان بشه!! همش عکس دریا و کشتی می کشه. امیر یکی دیگه از بچه های زرنگ کلاسمه و حامد هم همینطور.دو تا مهدی که کنار هم میشینند و درسخون وساکتند. امیر مینایی هم کنار محمد میشینه و سالار همیشه تنها آخر کلاس.هر وقت هم ازش درس می پرسم میگه فردا میخونم واین فرداهای سالار هیچوقت نمیرسه! تجربه جدید و قشنگیه،حتی اگه مجبور باشی بچه هایی که هیچی هم بلد نیستند رو طبق رویکرد جدید آموزشی تشویق کنی و با وجودی که تو دفتر املاش یه کلمه درست هم ننوشته،تو دفترش بنویسی: آفرین دختر گلم یا آفرین پسر گلم ،در خانه بیشتر تمرین کن!!! و اون عمرا ً اگه تمرین کنه. با مزه ست وقتی سامان برای جمله سازی با سفره بنویسه: ما در سفره گزا (غذا) میخوریم و امیر محمد تاکید کنه که اسمش تشدید داره وبنویسه من از سب تا شب بیدارم (یعنی: من از صبح تا شب بیدارم).یا وقتی بچه ها تو زنگ ریاضی انگشت کم میارن واسه شمردن.یا وقتی هنوز زنگ نخورده، تغذیه شونو تودستشون به صورت آماده باش!!! می گیرند. دوستشون دارم. 19/07/90 ده و نیم شب سه شنبه از فکر من بگذر خیالت تخت باشد پ.ن:شعر ازخودم نیستااااااااااااااا شاعر:مجهول اينک مرا درياب، پناهم ده تو ذکرت را عطايم کن که با يادت دلم آرامشی يابد حبيبا قدردان خوبی ام فرما تو ای گرداننده دل ها و چشمانم تو ای تدبير بر هر روز و هر شامم تو چرخاننده احوال اين دنيا بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی تو آرامش عطايم کن چه معصوم گریسته ام در خواب آیه های روشن خیال مثل هوای سیال لبخند پیر کوچه همیشه بی صداتر از درخت گریسته ام نه...دیگر آواز بریده هیچ چناری را نخواهم سرود نه وداع بیمار چشمهایت را وقتی می رفتی و خدا را چه نجیب انکار می کردی. مرا به زمین بسپار به حافظه روان کودکی که می دانست خواهد مرد. به لبخند زنی که قاب مردی ویران را در خود داشت. مرا به باور خوشبختی نعل اسب های سپید در حجم یونجه زار برسان. توکه خدای گریه های من هستی دستهایت را دوست دارم که اولین زخم قشنگ خدا بود. در فصل بادبادکهای چوبی دستهایت را برای من خاطره کن میان روزهای سرگردان کلاغ و باد تا دوباره هوای بهاری برایم حضوری شود پر از حجم زندگی و پاییز از چتر سار همسایه سایه اش را جار بزند. ای دیرترین صمیمیت دوباره مرا آغاز کن. شعر از:رویا زاهدنیا همیشه کش می آیند روز خوبی نداشتم...
![]()
( آخه اکثر معلمای مدرسمون چاقن)



که در واپسین لحظات باورم از بودن تو
که رفته ای......
به باران دل نبند
که هر چهار فصل،
دیوانهات خواهد کرد:
اگر ببارد، از شوق
اگر نبارد، از دلتنگی.


الو؟...الو...؟ بفرماييد...
چرا جواب نميدين...؟
جواب نمي داد.
فقط فوت مي كرد.
گفتم:
اگه زشتي يه فوت كن.
اگه خوشگلي دو تا
دو تا فوت كرد
گفتم:
اگه اهل قرار گذاشتن نيستي يه فوت كن
اگه هستي دو تا
بازم دو تا فوت كرد
فردا ناهار، ساعت دوازده، نايب وزرا
،اگه نه يه فوت
اگه آره دو فوت
بازم دو تا فوت كرد
***
فردا صبح در پوست خودم نمي گنجيدم.
همه فكر و ذكرم قرار ناهارم بود.
از خونه كه داشتم مي رفتم بيرون زنم صدام كرد: عزيزم ناهار مي آي خونه؟
-نه عزيزم ؛ امروز ناهار يه جلسه مهم با هيئت مديره داريم.
زنم گفت:
اگه مي خواي گردنتو بشكنم يه فوت كن
اگه مي خواي پاتو قلم كنم، دوتا!
نتيجه: به همسرت خيانت نكن ، بده!
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد از این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد ،هم بسازد
ولی دوسش دارم![]()
از سرت دست بر نمی دارم؛ از دلم دست بر نمی داری
شعر و باران و هر چه نا ممکن، در نگاه تو شکل می گیرد
من تو را عاشقانه می میرم، تو اگر عاشقانه بگذاری
باز هم چتر و کوچه و باران، هق...هق بادهای سرگردان
حجم سیال سایهیی در مه، تلی از عقده های تکراری
آه! بگذار بگذریم از من؛ تو بگو بر سرت چه آوردی؟
مثل این ابرهای دم کرده، با خود و من تو در کلنجاری
من هنوز آن غروب یادم هست؛ گریه های تو خوب یادم هست
در تب شوق و شرم و اشک و غرور، گفتی (آهسته): دوستم داری؟
امشب از شعر و گریه سرشارم، حس و حالی نگفتنی دارم
حس و حالی نگفتنی دارم، آری، آری، عزیز من!..... آری
خوب من! واقفم که ممکن نیست، چشم های تو را ببینم باز
هی مخواه از تو دست بردارم، ....... تو مگر از دلم خبر داری؟

من که نمی دونم![]()



| Design By : Night Melody |

